دختر زبون دراز

هیچ خاری در سایه گل احساس خاری نمی کند ، تقدیم به گل روزگار

زود قضاوت نکنید!

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

 

 مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

دارد؟  زود قضاوت کردید؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

به خیریه شما کمک کنم؟

 

باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟

 

 

[ پنجشنبه 9 مرداد1393 ] [ 12:25 ] [ زری ]

[ ]

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

 خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...

 ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد...

 

 دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.

  

 

 آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند

 و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند .

  بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکهآن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید..

[ دوشنبه 30 تیر1393 ] [ 13:28 ] [ زری ]

[ ]

فرا رسیدن ایام شهادت امیرمومنان امام علی(ع) تسلیت باد

مرا بسپار در یادت

به وقت ریزش باران ، نگاهت گر به آن بالاست

و در وقت دعا قلبت مثال بید میلرزد

دعایم کن که من محتاج محتاجم

[ چهارشنبه 25 تیر1393 ] [ 11:54 ] [ زری ]

[ ]

رمز بسم الله...

                                           Besmeallah-028

گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با بسم الله"آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند. روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن رادر گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.

   وی بعد از این کار به مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشتو با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید

 

[ دوشنبه 16 تیر1393 ] [ 17:35 ] [ زری ]

[ ]

ماه خدا نزدیک است به خدا نزدیک شویم

آدم ای دردانه و مخلوق من ای وجودت از وجود و روح من خاک بودی قامتت آراستم بهترین‌ها را برایت خواستم روح خود را در وجودت کاشتم طینت قدسی بر او افراشتم وصله‌ای از خود به جانت دوختم علم اسماء خدا آموختم تا که نفست را نکو آراستم هر ملائک را به کرنش خواستم چون ملائک سجده بر آدم نمود کل مخلوقات حسنش را ستود تو همان گشتی که من می‌خواستم بهترین مخلوق را آراستم آدم ای دردانه عرش بقا وصل نزدیک است سوی ما بیا هیچ دانی در جهان نقش تو چیست خوب بنگر خالق و رب تو کیست گر منم معبود تـو، با من شوی محرم سر و علوم من شوی حال داخل شو تو در رضوان من تا ابد هستی کنون مهمان من پاسخ آری در آن روز الست آخرین راه نجات آدم است

[ سه شنبه 3 تیر1393 ] [ 12:41 ] [ زری ]

[ ]

عشق دلیل می خواهد ؟

روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!
- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»

[ دوشنبه 19 خرداد1393 ] [ 19:26 ] [ زری ]

[ ]

داستان طنز

زن با عصبانیت پای تلفن :
"این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!"
مرد :
"عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشان ش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم،اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟! "
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار :
" بله عشقم..."
مرد :
"من تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم!!!!!

[ چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 ] [ 22:54 ] [ زری ]

[ ]

نامه ای از آخرت.....

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که این هتل

به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد

اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و …

و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری

همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه

به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند

و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش

زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند

و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم

و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت .

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !

[ پنجشنبه 24 مرداد1392 ] [ 19:6 ] [ زری ]

[ ]

ذوستشون داریم و دوستمان دارند ولی

ماهی داخل  آکواریوممون هی می خواست یه چیزی بهم بگه .

تا دهنشو وامی کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .دلم نیومد دوباره

بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید خسه شد خوابیـــد .

دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. 

ولی الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده

انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب ؟؟.................. 

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.

دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند

و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما  می کنند. 

[ دوشنبه 27 خرداد1392 ] [ 19:39 ] [ زری ]

[ ]

دفتر عشق

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارادخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کردبغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم مادرم مریضه اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنهاونوقت

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد

[ پنجشنبه 13 مهر1391 ] [ 19:49 ] [ زری ]

[ ]

کیک زندگی

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد.

بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می‌رسند.

[ پنجشنبه 9 شهریور1391 ] [ 15:48 ] [ زری ]

[ ]

شبهای قدر یاد ما هم باشید...

  

                                           کوله بارت بربند   

                               شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

                                      که به مقصد برسیم

                                         بشناسیم خدا

                            و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

                                     می شود آسان رفت

                           می شود کاری کرد که رضا باشد او

                                             ای سبکبال

                                          در این راه شگرف

                                           در دعای سحرت

                                    در مناجات خدایی شدنت

                                           هرگز از یاد مبر

                                  من جا مانده بسی محتاجم

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 23:45 ] [ زری ]

[ ]

“زندگی درخت”

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود ،پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول:درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده .

پسر دوم:درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن .

پسر سوم:درختی پر از شکوفه های زیبا،باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیدم .

پسر چهارم:درخت بالغی بود پربار از میوه ها ، پر از زندگی و زایش .

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند . . .

[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 23:24 ] [ زری ]

[ ]

شیطان بازنشست شد !”

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

[ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 0:52 ] [ زری ]

[ ]

شرح حال یک زندگی

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،

اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده

بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت

چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،

منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!

خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما

و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟

 

[ دوشنبه 2 آبان1390 ] [ 23:47 ] [ زری ]

[ ]

خواب دیدم قیامت شده است.

هر قومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان.

خودم را به نزد یکی از فرشتگان رساندم و پرسیدم : چرا برای چاله ی ایرانیان نگهبان نگذاشته اند آیا به ایرانیان اعتماد کرده اند که نگهبان نگذاشته اند؟

گفت : می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله!!

پرسیدم که اگر در میان ما کسی باشد که عزم بالارفتن از چاله کند چه؟

جواب داد : اگر کسی از آنها فیلش یاد هندوستان کرد ، خود ایرانی ها بهتر از هر نگهبانی لنگش را کشند و به ته چاله بازگردانند.

[ دوشنبه 4 مهر1390 ] [ 23:31 ] [ زری ]

[ ]

حكايت ماها در اون دنيا!!

 
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميكنه كه: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يك مشت ايروني داريم توي بهشت كه فكر ميكنن اومدن خونه باباشون! به جاي لباس و رداي سفيد، همه شون لباس هاي مارك دار و آنچناني ميخوان! هيچ كدومشون از بالهاشون استفاده نميكنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايي نميرن! اون بوق و كرناي من هم گم شده... يكي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميكنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتي ديدم بعضيهاشون كاسبي هم ميكنن و حلقه هاي بالاي سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم كه گفتي، خيلي بد نسيت! برو يك زنگي به شيطان بزن تا بفهمي درد سر واقعي يعني چي!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روي پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلي شلوغه انگار؟
شيطان آهي ميكشه و ميگه: نگو كه دلم خونه... اين ايرونيها اشك منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميكنم اين طرف، اون طرف يه آتيشي به پا ميكنن! تا دو ماه پيش كه اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!... حالا هم كه... اي داد!!! آقا نكن! بهت ميگم نكن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميكنن كه جاش كولر گازي نصب كنن...

[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 1:3 ] [ زری ]

[ ]

فرگون بانو هيچ خدمتکاری نداشت

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه .
در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت :

فرگون زیبا! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟!
فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آن ها را به خدمت بگیرم .
زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیش تری به آن ها نرسد .
زن دیگری می پرسد : مگر پیش تر چه آسیبی دیده اند ؟
فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیارشان ! این بزرگ ترین آسیب است .
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند .
به گفته دانای ایرانی « ارد بزرگ » : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند

[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 16:47 ] [ زری ]

[ ]

شب استجابت دعا

سبحانک یا لااله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب


تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی


مبادا لیله القدرت سرآید
گنه بر ناله ام افزون تر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد


امشب سر مهربان نخلى خم شد،،، در کیسه نان بجاى خرما غم شد/
در کنج خرابه ها زنى شیون کرد ،،، همبازى کودکان کوفه کم شد..

 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید.گاه اجابت است رو به سوی خداکنید.
ای دوستان آبرودار در نزد حق،
درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید.


امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران،
اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست،
اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.

[ شنبه 29 مرداد1390 ] [ 2:13 ] [ زری ]

[ ]

خدا مراقب بنده هاش هست

سلام به خوانندگان  عزیز من عضو جدید وبلاگ هستم

 " نمی خواید به من خوش آمد بگید؟"

  راستش من زیاد  وبلاگ نویسی بلد نیستم به اصرار خواهرم وبلاگ درست کردم امیدوارم به من کمک کنید تا یاد بگیرم. کلا من تو همه کارا لنگ میزنم اما نو حرف زدن شاگرد اولم به همین خاطر اسم خودم را دختر زبون دراز گذاشتم.

 من برای اولین بار میخوام یک داستان از اتفاقهایی که برام افتاده را بنویسم البته باید این را به شما عزیزان تذکر بدم که انشام افتضاحه همانطوری که قبلا گفتم به همین خاطر زیاد غلط غلوط متنی را جدیدی نگیرید طبیعی هست

اسم این داستان را (خدا مراقب بنده هاش هست)گذاشتم.

 

من و خانواده ام اهل شمال هستیم اما به خاطر شغل پدرم به جنوب اومدیم  بعد از چند سال بابام بازنشسته شد و شرکت خانه سازمانی را به ما واگذار کرد ماهم به فکر تعمیر اساسی خونه افتادیم ما اول یک اتاق رو درست کردیم تا هم وسایل و هم خودمون بتونیم اونجا زندگی کنیم بعد کم کم اتاق و آشپزخونه و سرویس بهداشتی را درست کردیم این ساخت و ساز چند ماه طول کشید که برای ما هزار سال شد یک روز از قضا ماه رمضان هم بود تریلی آجر اومد و آجرها رو خالی کرد و از اون طرف ما یه در سه لنگه سفارش داده بودیم که همون موقع آورده بودند و چون جا نداشتیم پیش در دستشویی و حمام گذاشتند(دستشویی و حمام ما بیرون تو حیاط بود)چون محله ما خلوت بود هر کی که ببینه آجر یا ماسه بیرون باشه میومدند و میبردند به همین خاطر مامانم گفت که این آجرها را تا اونجایی که جا هست تو حیاط بذاریم بالاخره با هر جون کندنی بود من و مامانم و برادرم این آجرها را گذاشتیم تو حیاط ما همه روزه بودیم و پدرمون دراومد تا کار تموم شد من می خواستم برم حموم و برادرم روبروم داشت وضو می گرفت من اصلا حواسم به لولای درسه لنگه  نبود که به در حموم چسبیده بودمن در را باز کردم  یک مرتبه صدای مادرم را شنیدم که یک مرتبه بلند گفت امییییییییر (امیر اسم برادرم هست) من صورتم رابرگردوندم دیدم در برگشته، روی دیوار افتاده و و اگر برادرم برای مسح پا سرش را پایین نمی آورد شاید دیگه هیچوقت داداشم را نمیدیدم تنها چند سانت در از سر داداشم فاصله داشت و از بس که سنگین بود دیوارکمی رفت داخل و ترک خورد  فکر نکنم هیچ کس بدونه اون موقع من چه وضعی داشتم چون تنها من مقصر بودم  و خیلی بی دقتی کردم.

 من قبلا خیلی ناشکرو ناامید بودم اما حالا هر وقت که نا امید میشم یاد اون روز میفتم و میدونم که خدا نزدیکتر از اونی هست که ما فکرش رو بکنیم .

[ سه شنبه 25 مرداد1390 ] [ 2:17 ] [ زری ]

[ ]